تبليغاتX
Parsima.com .::<- الســلام علیک یابقیــةالله فی ارضـه ->::.

.:: سلامتی وتعجیل درفرجش صلوات ::.

رسم عاشقی

رسم عاشقی



تنهایم

در به در می گردم به دنبال تو

اما تو نیستی

و من تنهایم

خسته ام و گاهی احساس بی کسی خستگیم را دو چندان می کند

وقتی یاد گذشته می کنم دلم می خواهد گریه کنم

دلم به حال خودم می سوزد

چقدر تنهایم

اون روزها تو خیلی هوامو داشتی

و من اینقدر از تو دور نبودم

نمی دانم چطور شد که من اینقدر بیچاره شدم

چطور شد که یادم رفت روزی عاشق بودم

رسم عاشقی را فراموش کرده ام 

خیلی خسته ام

به یاریم بیا

از این همه بد بودن نجاتم بده

 

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:1 توسط لیلی |





پایان انتظار

 

این هم پایان راه است

انتظار با تمام شیواییش به پایان می رسد و من تنهایی را احساس خواهم کرد

او نیامد و من تمام شدم

او نیامد و من به آخر رسیدم

انتظار مرا به آخر خط رسانده

و تو که در آغاز راهی !

آیا مثل من تا پایان خودت

ثابت قدم خواهی بود

قسم بخور به آل حضرت دوست

قسم بخور به پیر دلدار

که تا هست نفسی از تو در جانت

ببخشی بوی انتظار را به جهان

بدانی که عاشقی

و رسم عاشقی تحمل سختی انتظار است

آیا باور کنم که منتظری ؟

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:55 توسط لیلی |





مادر

 

دردودل من با مادرم

صدای توست که می آید و من به این صدا مانوسم

هنوز هیچ بودم که این صدا نوازشم داد

لایه لای وجودم به تقدس صدای تو آمیخته شد

من ماندم و نوای قشنگ تو که بطن تو را رقاص خانه من کرد و

 من پروریده شدم با هر قدم از رقصم تو را لگد می زدم

و تو مرا با تمام عشقت کودکم صدا می کردی .

می دانم که یادت هست خوب هم یادت هست .

مادر

داستانی که تو هر بار برایم تعریف می کنی یادت هست ؟

من بدنیا آمدم

و تو به جای من گریستی ؟

یادت هست مادر ؟

برای چه ؟

برای نامردی این زمانه تنگ ؟

من دختر بودم و دومین دختر خانواده همه پسر می خواستند اما من پسر نبودم

مادر هنوز صدای گریه تو در گوشم نوازش می دهد . نوازشی تلخ

مادر تو گریستی نه برای آنهایی که از تو پسر خواسته بودند تو برای من گریستی

مادر من صدای گریه تو را خوب به یاد می آورم خوب خوب

اندوه آن گریه گویی با شیره جانت آمیخته شد و من از این شیره خورم

فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یره اندی

بیر فلاکتدی آنانین جان شیره سیندن سودون امدی

مادر من با خوردن آن شیره سیر نشدم سیراب هم نشدم

 من تشنه ام تشنه قهقهه های تو

مادر آن روز که تو را گریاندند تنها من شاهد بودم

آن روز که کسی از دیدن من خوشحال نشد جز تو! من شاهد بودم

مادر از من شاکی نشو! می خواهم بگویم: پدر آمد سه ساعت بعد از تولد من. اما می خندید چه خنده ای! تو را بوسید مرا هم بوسید دسته گلی برایمان آورده بود به قد من و تو . یادت هست مادر ؟

تو خندیدی و من از خنده تو شاد شدم و پدر می گفت وای که چقدر زیبا است او مرا غرق تماشایش کرد و من عاشق گشتم عاشق همهمه نور نگاهش .و چه تبسم می کرد این پدرم بود که می خندید .

مادر دیدی که یادم هست عشق پدر را . پدرم که نگاهش حاکی از عشقی دیرین بود نام مرا لیلی گذاشت همه می گفتند عشق اول پدرم لیلی بود اما خودش می گوید من فقط عاشق عشقم بودم (مادرم)

من و تو با پدرم! چه قشنگ روزی بود

اما مادر

چه صدایی می آید ؟

این صدای گریه توست

و من این آهنگ صدا را حتی در خواب هم می بینم .

کابوس است نه؟

مادر بخند

من بزرگ شده ام! همه آنهایی که از بدنیا آمدنم ناراحت بودند امروز ...

نگاهشان کن

همه می گویند چه دختری داری تو

مادر تو که می دانی من چه آرزوها دارم

یعنی می شود به جای همه آن گریه ها خودم تمام شادی های دنیا را بهت هدیه کنم ؟

مادر بهت قول می دم تمام سعیمو بکنم . قول می دم ....

 

 مادر با تمام وجودم فریاد می زنم دوستت دارم

چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:30 توسط لیلی |





من که عاشق بودم

 

از حال و هوای وبلاگ دخترونه جدا شدن و اومدن به این دنیا شاید بد هم نباشه

این وبلاگ جز چهل وبلاگ برتر شناخته شد اما چون دل من از این کوچه ها از لابه لای تکه تکه حرفایی که با وجودم نوشته بودم قدری جدا شده بود لیاقت مشرف شدن به کربلا را پیدا نکرد کربلا عاشق می خواد نه هر کسی کربلا دلدار می خواهد کربلا اما ...

من روزی عاشق بودم

وقتی می گفتند عباس دلم می لرزید

اشک از چشام می زد بیرون

چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده

خیلی خسته ام عباسم !

چقدر اشتباه کردم

اصلا" نمی دونم چی شد  

یه دفعه انگاری که تظاهرات دنیایی مرا در خود غرق کرده باشد . از این عالم قشنگم جدا شدم و رفتم تا صدا کنم ملکوت را و دل به دلدار بسپارم .اما اشتباه می کردم دلدار همینجاست و روحانیت ملکوت هم همینجاست .

 واقعیت این است که من خود را گم کرده ام .

راهی رفته ام بسی خطرناک

فراموش کرده ام که چه ذاتی دارم

فراموش کرده ام کودکیم را

دلم را

خدایم را

 عباسم را

عباسم !

چه نازی داری تو ؟

چقدر باید

بگو چقدر

تا همانقدر نازت را بکشم

بگو چقدر تا سر در هوای کوی تو قربانی دهم .

اصلا" نمی دانم چه کنم ؟

تا باز به تجلای حضور تو دست یابم

تو خیلی وقته رفتی

 ظواهرات دنیا و جذبه های گناه مرا از این سرزمین کوچاند و تو هیچ مرا از رفتن باز نداشتی .

من که عاشق بودم . عباسم با خود کسی آورده ام که نمی توانم از خودم جدا کنم در دلم جا باز کرده .

 قول می دهم هیچ وقت گناه نکنم . اجازه هست با دلم  بیایم ؟ این دل تکه شده است شاید به دو نیم. نیمش را امانت داده ام اگر اجازه بدهی امانت دار را هم با خود بیاورم دلم تکمیل می شود . قسم می خورم با تمام عشقم سر بر آستانت بسایم . عباسم روز میلاد مادرت نزدیک است تو را به کرامت زهرایت قسمت می دهم بگذار هرچند شاید گناه باشد .اجازه هست ؟

خدایا گناهم را ببخش

 

دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:46 توسط لیلی |





این چه عشقیست ....

 

دلم گرفته

از نبود تو

می سوزم

اما تو نیستی

آقا عاشقی مگر رنگ دیگریست که من نمی شناسمش

خیلی دلتنگم

پس کجایی

تا به کی منتظر بودن ؟

آقا

دلم کباب عشق توست

این چه عشقیست که در دل دارم ؟

به دادم برس

....

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 18:59 توسط لیلی |





یا مهدی ادرکنی

سلام و درود بر تو ای عزیزترین ، دستهایم قدرت نوشتن و زبانم قدرت خواندن نام تو را ندارد . مولایم چقدر سخت است از تو گفتن و آن هم از فرد حقیر و گناهکاری چون من ، و برایت بگویم که ای یاس زیبای نرگس تمام جمعه های زندگیم به پایان رسید و چشمانم از دیدن گناه های اطراف خسته شد . ای زیبا پس بگو کی می آیی تا مرا و دنبای اطراف مرا از گناه پاک داری و عدل و عدالت را بر دنیای اطرافم بر پاداری حتی ساعت خانه مان از تکرار دنیای بی عدالت درمانده است دوست دارم بیایی با هر ستاره ای که دوست داری و دلهایمان را از عشق وجودت سرشار کنی نمی دانم کدامین حس غریب مرا از من جدا می کند  و به سوی تو می کشاند نمی دانم دعاهای هر روز من برای آمدنت را که می شنود و این صداهای خسته من به گوش که می رسد ولی گل نرگس من بدان که به امید آمدنت جمعه ها را می شمارم . مهدی جان  به امید آن جمعه دل انگیزی که خواهی آمد ، هستم

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 18:14 توسط لیلی |





بابی انت و امی

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 18:6 توسط لیلی |





خاندان حضرت عباس (ع):

خاندان حضرت عباس (ع):

 

در چهارم شعبان سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام البنين) بود. چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع  براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت. اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد. عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند. ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).

 

 مقام علمي حضرت عباس (ع):

 

حضرت عباس (ع) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر اميرمومنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) كسب فيض كردند و از مقام والاي علمي برخوردار شدند. لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است كه فرموده اند: زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت (ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند. علامه محقق، شيخ عبدالله ممقاني، در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود.

 

 مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):

 

اگر بخواهيم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از ديدگاه امامان معصوم (ع) دريابيم، كافي است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه كنيم. در شب عاشورا، وقتي دشمن در مقابل كاروان امام حسين (ع) حاضر شد و در راس آنها عمربن سعد شروع به داد و فرياد كرد، امام حسين (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود:‌ برادر جان، جانم به فدايت، سوار مركب شو و نزد اين قوم برو و از ايشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه مي خواهند. در اين ماجرا دو نكته مهم وجود دارد يكي آنكه امام به حضرت عباس مي فرمايد: من فدايت شوم. اين عبارت دلالت بر عظمت شخصيت عباس (ع) دارد، زيرا امام معصوم العياذ بالله سخني بي مورد و گزاف نمي گويد و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماينده خود عباس (ع) را به اردوي دشمن مي فرستد. روز عاشورا هنگامي كه حضرت عباس (ع) از اسب بر روي زمين افتاد، امام حسين (ع) فرمودند:‌(الان انكسر ظهري و قلت حياتي) يعني (اكنون پشتم شكست و چاره ام كم شد). اين جمله بيانگر اهميت حضرت عباس (ع) ونقش او در پشتيباني از امام حسين (ع) است. امام زمان (عج)، در قسمتي از زيارتنامه اي كه براي شهداي كربلا ايراد كردند، حضرت عباس (ع) را چنين مورد خطاب قرار مي دهند: السلام علي ابي الفضل العباس بن اميرالمومنين المواسي اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادي له،‌الوافي الساعي اليه بمائه، المقطوعه يداه لعن الله قاتله يزيد بن الرقاد الجهني و حكيم بن طفيل الطائي.

امام زين العابدين (ع) به عبيدالله بن عباس بن علي بن ابي طالب (ع) نظر افكند و اشكش جاري شد. سپس فرمود:‌ هيچ روزي بر رسول خدا (ع) سخت تر ازروز جنگ احد نبود، زيرا در آن روز عموي پيامبر، شير خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب كشته شد و بعد از آن روز بر پيامبر هيچ روزي سخت از روز جنگ موته نبود،  زيرا در آن روز پسر عموي پيامبر جعفر بن ابي طالب كشته شد سپس امام زين العابدين (ع) فرمود: هيچ روزي همچون روز مصيبت حضرت امام حسين (ع) نيست كه سي هزار تن در مقابل امام حسين (ع) ايستادند و مي پنداشتند، كه از امت اسلام هستند و هر يك از آنها مي خواستند از طريق ريختن خون امام حسين (ع) به نزد پروردگار مي انداخت و ايشان را موعظه مي فرمود و كار را تا آنجا كشاندند كه آن حضرت را از روي ظلم و جور و دشمني به شهادت رساندند. آنگاه امام زين العابدين (ع) فرمود:‌ خداوند حضرت عباس (ع) را رحمت كند كه به حق ايثار كرد و امتحان شد و جان خود را فداي برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض،‌ دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابي طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقيق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتي دارد كه روز قيامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه مي خورند.

 

ايثار و جانبازي، راز و رمز تعالي حضرت عباس (ع):

 

با توجه به رواياتي كه در شان حضرت عباس (ع) از ائمه عليهم السلام رسيده و در آن به ايثار و فداكاري در راه امام خويش تصريح شده است، به روشني، فضيلت و مقام آن بزرگوار آشكار مي شود. حضرت عباس (ع) فرزند كسي است كه آيه (و من الناس يشري نفسه ابتغاء مرضات الله, بقره-207) در شانس نازل شد و از سلاله دودماني است كه اسوه ايثار و از خودگذشتگي بودند و سوره هل اتي، در شان ايثار ايشان نازل شده است.

فداكاري، ايثار و جانبازي در اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام از جايگاه ويژه اي برخوردار است؛ به طوري كه اميرمومنان در جايي ايثار را برترين فضيلت اخلاقي مي داند.

در جايي ديگر، علي (ع) ايثار را بالاترين عبادت معرفي مي نمايد و در روايتي ديگر غايت و هدف تمام مكارم اخلاقي را ايثار و از خودگذشتگي مي داند.

علي (ع) در قسمتي از نامه خود به حارث همداني مي فرمايد: بدان كه برترين مومنان كسي است كه در گذشتن از جان و خانواده و مال خويش از ديگر مومنان برتر باشد.

حال در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه، مگر ساير شهيدان از جان خود نگذشتند، پس چه چيزي حضرت عباس را از ساير شهيدان متمايز مي سازد؟

جواب اين است كه معرفت حضرت عباس (ع) از همه شهيدان والاتر و اطاعتش از امام خويش، كاملتر بود. بر اساس ديدگاه اسلام و مكتب اهل بيت (ع) آنچه اعمال نيك را از يكديگر متمايز مي سازد و ارزش اعمال را متفاوت مي كند، همان معرفت و بينش و نيت شخص است و كلام پيامبر اسلام (ص) كه فرمود:

(ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين) شايد ناظر به اين معنا باشد.

در ضمن رواياتي كه در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهاي گوناگون و متفاوت نقل شده، به اين دليل است كه ثواب يا عذاب يك عمل معين، با توجه به معرفت و نيت عامل آن متفاوت مي شود. به عنوان مثال، ثواب زيارت امام رضا (ع) در روايتهاي معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضي روايات تصريح شده كه اين تفاوت ثواب، به دليل تفاوت در معرفت اشخاص است. آري حضرت عباس (ع) با كمال معرفت در راه دين و امام خويش جانبازي نمود و مراحل كمال و تعالي را طي كرد.

 

 

 

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:45 توسط لیلی |





 

مي تپد قلبم، دلم رسواي توست

 چشمانم رنگ درياست باز هم رسواي توست

 خاك خواهي

                   خاك باشم

دل بخواهي

                 دل بگردم

 در ره رويت

خاك سارم

             من اسيرم

                       من اسيرم

 

آقا جان بگذار از عاشقان سر كويت بگويم از دلباختگان معرفتت ،از شيفتگان عزتت ، بگذار از مسلم ابن عوسجه ،از هاني، از حبيب ابن مظاهر، از عمرو  بن جناده ،نه بگذار از تنهاترين عاشق بشريت برايت بگويم از عباس :

از دل عباس مي گويم و از زبانش ؛

 يه جايي رو در نظر بگير كه خودت عاشقي و معشوقه ات جلوي چشات، اونقدر حيا داري كه نمي توني سرتو بالا كني و به معشوقه ات نگاه كني، اون وقت معشوقه ات برمي گرده و بهت مي گه جونم فدات. ببين چه حالي مي شي ؛

ببين عباس چه حالي شد ، وقتي حسين به عباس گفت :عباسم فداي اون قد و بالات برم . واي خداي من معشوقه ام به من عاشقتره حسينم منو دوست داره .

اين شرح حال عشق عباس است .عشقي كه از هر عشقي افزونتره ،عشقي كه نه با عشق ليلي و مجنون قابل قياسه نه با عشق فرهاد و شيرين .

اينجا يك عشق بي انتهاست: آنجا كه عباس مي رود تا از برادر اذن بگيرد تا براي تشنگان كربلا آب بياورد حسين چشم در چشم محبش مي كند و اينبار عباس است كه سير تماشايش مي كند.

 

اي حسين (ع) از آن زمان كه فرمودي :

« مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق »

و با خاندان و يارانت

-        آن عنقاهاي بلند آشيان –

 

                                                  به راه افتادي

و در طول مسير ، ياراني را با يك اشاره به مصداق :

« اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند »

                                                                    گلچين نمودي

به يكايك آنان بشارت دادي :

« از پاي تا سرت همه  نور خدا شود      در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي »
و از آن پس سرود آنان اين شد كه :

« چنين قفس نه سزاي چومن خوش الحاني است    روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم »

 

و به كربلا

- آن درمان خانه عشق -

                                            در آمدي

تا درد عشق را درمان و تفسير كني كه:

« درد عشق است و جگر سوز دوايي دارد »

و ديديم كه :

« جان زنده دلان سوخت در بيابانش »

اي حسين (ع) ،اي كه

« بستگان كمند تو رستگارانند »

بر ماست تا :

« علم عشق تو بر بام سماوات بريم »

و چه نازي دارد اين حسين اي خدا

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

و اگر دل بگريد و به صاحب شبان ناله كند چه ؟

چرا نگاهم نمي كني اي حسين

 اين چه نازي ايست كه در توست . 

همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم

همه عشق در وجودم چه كنم كه دور دورم

من از او بتي بسازم بشوم خاك كويش

و به هر قدم كه آيد بروم زير پايش

بشوم خاك پايش كه شود آبرويم

 

        شب است  و دلم گرفته، مهماني دارم عزيز بر تاقچه قلبم نشانده ام :

 

امشبي را شه دين در حرم ما مهمان است

مكن اي صبح طلوع

و اگر طلوع خورشيد بيايد خلوت من با او به هم خواهد خورد . پس مكن اي صبح طلوع

 

 

كربلاست

عاشوراست

و حسين اينجاست

تو هم اينجايي چشمانت پر اشك است تو هم شرمنده اي در اين بي آبي شرمنده حسين و علي اصغرش در اينجا عشق هم شرمنده است آب هم شرمنده حسين است قبله از خود شرم دارد كه حسين پيامبر لب تشنه بر نماز است . ديگر چه بگويم خاك هم شرمنده است و من اينجا...

 

مي خواهم يك چيز خوب بگويم

از علي (ع) روايت شده كه اگر از خدا خواسته اي داري قبل از اينكه دعايت را بكني و خواسته ات را بخواهي اول بر محمد و آل محمد صلوات بفرست بعد خواسته ات را بخواه مطمئن باش به خواسته ات خواهي رسيد چرا كه خداوند ممكن نيست بنده اش از او دو چيز بخواهد يكي سلام و درود به پيامبرش و ديگري خواسته بنده اش و او فقط يكي را قبول كند .

الهم صل علي محمد و ال محمد ، خدايا مارا از بندگان خوب خودت قرار بده

حالا يك سوال ازت دارم آخرين باري كه حسين را از ته دلت صدا كردي كي بود يادت مي آيد؟ اون لحظه مي تونه همين الان باشه يه لحظه به خودت بيا فقط يه لحظه چشمات و ببند                و  بگو

             يا حسين

 

 

چقدر آروم شدي ؟

 
  

سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:18 توسط لیلی |





 
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:18 توسط لیلی |







.::<- اللهم صل علي محمدوال محمد وعجل فرجهم ->::.