مي تپد قلبم، دلم رسواي توست
چشمانم رنگ درياست باز هم رسواي توست
خاك خواهي
خاك باشم
دل بخواهي
دل بگردم
در ره رويت
خاك سارم
من اسيرم
من اسيرم
آقا جان بگذار از عاشقان سر كويت بگويم از دلباختگان معرفتت ،از شيفتگان عزتت ، بگذار از مسلم ابن عوسجه ،از هاني، از حبيب ابن مظاهر، از عمرو بن جناده ،نه بگذار از تنهاترين عاشق بشريت برايت بگويم از عباس :
از دل عباس مي گويم و از زبانش ؛
يه جايي رو در نظر بگير كه خودت عاشقي و معشوقه ات جلوي چشات، اونقدر حيا داري كه نمي توني سرتو بالا كني و به معشوقه ات نگاه كني، اون وقت معشوقه ات برمي گرده و بهت مي گه جونم فدات. ببين چه حالي مي شي ؛
ببين عباس چه حالي شد ، وقتي حسين به عباس گفت :عباسم فداي اون قد و بالات برم . واي خداي من معشوقه ام به من عاشقتره حسينم منو دوست داره .
اين شرح حال عشق عباس است .عشقي كه از هر عشقي افزونتره ،عشقي كه نه با عشق ليلي و مجنون قابل قياسه نه با عشق فرهاد و شيرين .
اينجا يك عشق بي انتهاست: آنجا كه عباس مي رود تا از برادر اذن بگيرد تا براي تشنگان كربلا آب بياورد حسين چشم در چشم محبش مي كند و اينبار عباس است كه سير تماشايش مي كند.
اي حسين (ع) از آن زمان كه فرمودي :
« مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق »
و با خاندان و يارانت
- آن عنقاهاي بلند آشيان –
به راه افتادي
و در طول مسير ، ياراني را با يك اشاره به مصداق :
« اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند »
گلچين نمودي
به يكايك آنان بشارت دادي :
« از پاي تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي »
و از آن پس سرود آنان اين شد كه :
« چنين قفس نه سزاي چومن خوش الحاني است روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم »
و به كربلا
- آن درمان خانه عشق -
در آمدي
تا درد عشق را درمان و تفسير كني كه:
« درد عشق است و جگر سوز دوايي دارد »
و ديديم كه :
« جان زنده دلان سوخت در بيابانش »
اي حسين (ع) ،اي كه
« بستگان كمند تو رستگارانند »
بر ماست تا :
« علم عشق تو بر بام سماوات بريم »
و چه نازي دارد اين حسين اي خدا
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
و اگر دل بگريد و به صاحب شبان ناله كند چه ؟
چرا نگاهم نمي كني اي حسين
اين چه نازي ايست كه در توست .
همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم
همه عشق در وجودم چه كنم كه دور دورم
من از او بتي بسازم بشوم خاك كويش
و به هر قدم كه آيد بروم زير پايش
بشوم خاك پايش كه شود آبرويم
شب است و دلم گرفته، مهماني دارم عزيز بر تاقچه قلبم نشانده ام :
امشبي را شه دين در حرم ما مهمان است
مكن اي صبح طلوع
و اگر طلوع خورشيد بيايد خلوت من با او به هم خواهد خورد . پس مكن اي صبح طلوع
كربلاست
عاشوراست
و حسين اينجاست
تو هم اينجايي چشمانت پر اشك است تو هم شرمنده اي در اين بي آبي شرمنده حسين و علي اصغرش در اينجا عشق هم شرمنده است آب هم شرمنده حسين است قبله از خود شرم دارد كه حسين پيامبر لب تشنه بر نماز است . ديگر چه بگويم خاك هم شرمنده است و من اينجا...
مي خواهم يك چيز خوب بگويم
از علي (ع) روايت شده كه اگر از خدا خواسته اي داري قبل از اينكه دعايت را بكني و خواسته ات را بخواهي اول بر محمد و آل محمد صلوات بفرست بعد خواسته ات را بخواه مطمئن باش به خواسته ات خواهي رسيد چرا كه خداوند ممكن نيست بنده اش از او دو چيز بخواهد يكي سلام و درود به پيامبرش و ديگري خواسته بنده اش و او فقط يكي را قبول كند .
الهم صل علي محمد و ال محمد ، خدايا مارا از بندگان خوب خودت قرار بده
حالا يك سوال ازت دارم آخرين باري كه حسين را از ته دلت صدا كردي كي بود يادت مي آيد؟ اون لحظه مي تونه همين الان باشه يه لحظه به خودت بيا فقط يه لحظه چشمات و ببند و بگو
يا حسين
چقدر آروم شدي ؟